بزرگا مردا که پدرم بود!

از سر برفت سایه ی مهر پدر مرا
بشکست بار درد گرانش کمر مرا
دردا و اندها که از این دخمه ی دریغ
خود رفت و وانهاد غمی جان شکر مرا
آن گرگ جان شکار که مرگ است نام او
بربود - خاک بر سر گیتی! پدر مرا
بی بازگشت بست به ناگاه رخت و رفت
داغی نهاد بر دل و جان زین سفر مرا
من راست بی گمانم و نیکو گهر که خست
این روزگار بد گهر کژ نگر مرا
دردا که جان و طبع و دل و غمگن و جگر
آزرد و خست و بست و بیفسرد مر مرا!
صد خرمن شکیب بسوزد به اخگری
آن آتشی که زد به دل و جان شرر مرا
آبی بر آتشی که بسوزد جگر نزد
دریای اشک ریخت اگر چشم تر مرا
این آتش نهان که زچشمم گشاد آب
دانم که از شرار گدازد جگر مرا
از شور غم زخویش و زبیگانه جان پریش
بیگانه ام ز خویش و نباشد خبر مرا
افشاند گنج لعل بسم ز آستین جود
این چشم اشکبار که ریزد گهر مرا
در ریش دل فرو نرود بیش نیش درد
زین بیش تر ز خون نشود نیشتر مرا
روزی است روز سوز به دور از شب سکون
شامی است شام غم که ندارد سحر مرا
من آن درخت سخت ستبرم که دست بخت
بر کند و بر فشاند همه برگ و بر مرا
نی نی من آن درخت کهن ریشه ام که دهر
گویی فرو فکند به زخم تبر مرا
این چرخ بی وفا و صفا ای فغان ! ربود
آن باب در وفا و صفا نامور مرا
بابم ربود و تاب سپهر گزین ربای
فریاد ازو که برد چنین فخر و فر مرا !
و آن سان که گفت شاعر یمگان دره سره :
(( گویی زبون نیافت به گیتی مگر مرا))
ز آن باب بهترین ز چه بگسست جاودان
این چرخ باشگونه ی بیدادگر مرا؟!
زر بود آن عزیز در این خاکدان پست
در خاک ز آن نهاد جهان گنج زر مرا
می گفت آن نژاده ی آزاده هر زمان:
(( نام است نام نیک نکوتر اثر مرا))
دیگر به کام تشنه ی جان در نمی شود
آن آب گفته ها ز لب پر شکر مرا
فخر فزون من همه آن بود و نازشم
کان جاودانه مرد بخواند پسر مرا
جز پاره های دل که ز هم در گسیخت نیست
آنچ از دهان به رغم من آمد به در مرا
روان شاد حاج سیفعلی ابراهیمی فرد شربیانی
(بزرگ خاندان ابراهیمی فرد)
آغاز: ۱۰/۰۹/۱۳۱۱
پرواز: ۱۶/۰۷/۱۳۸۷

هزار عیب و دو صد نقص در وجود من است